جوانه

آفتاب که بتابد، چیزی در دانه ها زنده می شود به سمت نور، جوانه می زند. جوانه زده ام ...

14
نویسنده : - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

به نام خدا

بعد از این همه سال، هنوز نفهمیده‌ام چرا باید برای شادی دل یک دختر سه ساله، یک آدم‌برفی درست کرد که قدش چهار برابر قد دخترک است؟

 


 
comment نظرات ()
 
13
نویسنده : - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

به نام خدا

دیروز،

از تاکسی که پیاده شدم، بقیه پول را از راننده گرفتم. پشتم را کردم به تاکسی و راه افتادم سمت پل عابرپیاده تا از خیابان رد بشوم. اما، دو قدم بیشتر نرفته بودم که حس کردم چادرم با من نمی‌آید! پایم را شل کردم و دو قدم را عقب عقب آمدم و برگشتم تا ببینم چادرم کجاست که با من نمی‌آید؟ لبه چارم گیر کرده بود به زیر سپر جلوی تاکسی. خدا را شکر کردم که راننده هنوز دارد بقیه پول مسافرهای دیگر را می‌دهد و راه نیفتاده است!

بعدتر، وقتی از روی پل عابرپیاده رد می‌شدم، به این فکر می‌کردم که اگر راننده راه افتاده بود و چادرم را با خودش برده بود، چه می‌شد؟

...

 


 
comment نظرات ()
 
12
نویسنده : - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 

به نام خدا

حقیقت!

خدایا! من دربه‌در یک الهام از سوی توام! بگو! بگو که به کجای این شب تیره بیاویزم این قبای ژنده را؟

 


 
comment نظرات ()
 
11
نویسنده : - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

به نام خدا

دویدن!

کتاب «وقتی از دو حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟» موراکامی را خوانده‌اید؟راستش را بخواهید خودم هنوز وقت نکرده‌ام چیزی بیشتر از عنوان روی جلدش را بخوانم. اما به راحتی می‌توانم تصور کنم که اگر این کتاب را من نوشته بودم، چه می‌نوشتم؛ یادداشت روزانه‌های این روزهای زندگی‌ام.

 


 
comment نظرات ()
 
10
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦
 

به نام خدا

ارتباطات فامیلی مثل کتاب‌های جین آستین هستند!  اگر یک جین آستین‌خوان حرفه‌ای هم نباشید، حتی با خواندن فقط یکی از کتاب‌های خانم نویسنده می‌توانید به راحتی منظورم را بفهمید.

دنیای کتاب‌های جین آستین دنیای خاصی است؛ پر از دخترهای ترشیده یا دم بخت منتظر شوهر، مردهای هوسران، گاهی ترسو، جنتلمن، جذاب و دروغگو. در کتاب‌‌های خانم نویسنده، اغلب اوقات پیرزن‌های چاق در حل پچ‌پچ پشت سر دخترهای ترگل و ورگل عاشق‌اند، مردها در حال شکارند، شکار همان دخترهای ترگل و ورگل یا خرگوش‌ها و کبک‌های ترسان جنگل. همیشه قهرمان‌های داستان دختر یا دخترهایی از طبقه متوسط هستند که تمام تلاششان این است که در مسابقه خوشبخت شدن (که برای بعضی‌شان تنها به معنای شوهر کردن است) برنده شوند. ذهن آدم همیشه می‌ماند که این کتاب‌های زنانه را در کدام قسمت کتابخانه دسته‌بندی کند؛ قسمت کتاب‌های عامه‌پسند یا ادبیات کلاسیک یا رمانتیک؟

تقریبا قصه همه کتاب‌های خانم نویسنده تا حدود زیادی مثل هم است. قهرمان یک دختر از طبقه متوسط که کمی با اطرافیانش متفاوت‌تر است و تاحدودی فرهیخته‌تر، در فضای قرن (اگر اشتباه نکنم) هیجدهمی انگلستان، در مزارع بزرگ و املاک وسیع و سرسبز و بعد مساله ازدواج که به نوعی مهم‌ترین مساله قهرمان و اطرافیانش است. تقریبا پی‌رنگ همه قصه‌ها یکی است.

با وجود شباهت فراوان پی‌رنگ قصه‌های جین آستین، این قصه‌ها پایان‌های متفاوتی یا شاید بهتر بتوان گفت غیرمنتظره‌ای دارند. به طوری‌که هر قصه، در عین شباهت به قصه‌های دیگر، دنیای منحصر به‌فرد خودش را دارد. همیشه فکر می‌کنم چه چیزی باعث می‌شود باز دلم بخواهد قصه‌های جین آستین را حتی برای بار چندم بخوانم، وقتی از قبل می‌دانم که قصه چیست و عاقبت قصه چه می‌شود؟

قصه‌های جین آستین، اگر چه خوراکشان احساسات آدم‌ها است، اما کار چندانی با عمق وجود آدم‌ها ندارند. از بیشتر آدم‌ها تنها ظاهر احساساتشان را می‌بینی و کم پیش می‌آید که قصه وارد لایه‌های دیگر وجودی آدم‌ها بشود. در یک کلام قصه‌های خانم نویسنده، خیلی رو  و سرراست است. از طرف دیگر همین رو و سرراست بودن، فرصت تخیل و کندوکاو فراوانی نسبت به دلایل رفتارهای شخصیت‌های قصه به آدم می‌دهد!

همیشه وقتی قصه‌های جین آستین را می‌خوانم که دنبال نوعی سرخوشی هستم، سرخوشی سهل و آسانی که لازم نباشد برای رسیدن به آن فکرم را به کار بگیرم و از طرف دیگر آن قدر سبک و خز و خیل نباشد که برای خودم احمق جلوه کنم!

همه می‌گویند که خانم نویسنده در قصه‌هایش با طنز خاصی به دنیا می‌خندد، اما هر بار که کتابی از او می‌خوانم، هر چقدر دنبال طنزی که می‌گویند می‌گردم، ناامیدتر می‌شوم و فکر می‌کنم شاید این طنز خاص در ترجمه از بین رفته‌ است. اما بعدتر، وقتی کتاب تمام شده و سرخوشی بعد از آن باقی مانده، پیش خودم حیران مانده‌ام که واقعا این سرخوشی از کجا آمده؟

حال، متوجه شدید چرا می‌گویم ارتباطات فامیلی به قصه‌های جین آستین شبیه‌اند؟ قصه بیشتر رفت‌و آمدهای فامیلی یک چیز است، آدم اول و آخرش را خوب می‌داند. وقتی برای دیگران می‌خواهد ادای چیزفهمی دربیاورد،  این روابط را به خاطر همین رو بودن و تکراری بودن و بدون عمقی‌شان، نفی و تخطئه می‌کند. اما وقتی پای عمل می‌رسد، لحظاتی هست که آدم دنبال یک رابطه راحت و رو و بدون دغدغه‌های پیچیده نجات دنیا می‌گردد که سرخوشی زیادی هم برای آدم داشته باشد و چه چیزی بهتر از روابط فامیلی؟

اگر دقیق‌تر فکر کنید، شباهت‌های زیاد دیگری هم پیدا می‌شود ... .

قبل‌التحریر: فکر این یادداشت چند هفته پیش به سراغم آمده بود، وقتی که موضوع کافه جوان همشهری جوان «ارتباط فامیلی» بود، اما فرصت نوشتنش دست نداده بود تا به الان.

 


 
comment نظرات ()
 
9
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳
 

به نام خدا

تهران خیلی بزرگ است، خیلی. اما دنیا خیلی کوچک است، خیلی.

دیدن اتفاقی سه تا آدم آشنا در گوشه‌های مختلف این شهر تهران، برهانی است بر این ادعا...

 


 
comment نظرات ()
 
8
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
 

به نام خدا

«هامون» را دیده‌اید؟

من ندیده بودم. چند شب پیش، با مهربان همسر زده بودیم بیرون و رفتیم به مجلس هامون‌بینی!

من پیش از این ندیده بودم فیلم را. فقط چیزهایی این ور و آن ور خوانده بودم.

از سینما که بیرون آمدیم، آقای همسر، گفت که شهید آوینی نقد اساسی و شدیداللحنی بر این فیلم نوشته بوده و حسابی به این نوع روشنفکری دینی تاخت و تاز کرده بوده و نقل قولی هم کرد که درست یادم نیست، اما مضمونش با تساهل چیزی در این مایه‌ها بود که همین‌ها (همین روشنفکرها) هستند که گند می‌زنند به همه چیز و دین و زندگی و ...! و بعد صحبتمان کشید به حیرانی نسل ما بین سنت و مدرنیته.

...

راستی چرا نسل ما ( نسل‌های قبل‌تر هم بوده‌اند البته! خودم می‌دانم!) این طور بین مدرنیته و سنت آواره‌اند؟!

*

رفقا که پیش‌ترها با من آمده‌اند سینما، خوب می‌دانند چه طور فیلم می‌بینم! اما مهربان همسر گرامی که برای دومین بار بود که با مهربان همسرش می‌رفت سینما، نمی‌دانست! همین بود که وقتی من با دیدن سیما تیرانداز جیغ بنفشی کشیدم که «وااای! این که همونه! خدایا! این خیلی پیره‌ها الان محمد! اصلا بهش نمی‌یاد! ...» کلی تلاش کرد که من را روی صندلی نگه دارد تا بالا و پایین نپرم و جیغ و ویغ نکنم! ولی، خداییش این سیما تیرانداز اصلا تکان نخورده‌ها! الان دقیقا عین همان بیست و یک سال پیشش است! جل‌الخالق!

 


 
comment نظرات ()
 
7
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
 

به نام خدا

توی ماشین نشسته‌ایم. مردها باهم حرف می‌زنند و ما زن‌ها فعلا با هم حرفی نداریم که بزنیم! مردها راجع به فیلم‌هایشان حرف می‌زنند، آن قدر تند تند که حتی نمی‌فهمم که کلمه‌ای که به زبان آورده‌اند، اسم یک فیلم است یا اسم یک بازیگر یا حتی یک اصطلاح سینمایی! همان طور نشسته‌ام و زل زده‌ام به مردم که با هر کلمه‌ای که از دهان رفیق شفیقش بیرون می‌آید، هیجان‌زده می‌شود، می‌خندد و بلند بلند جوابش را می‌دهد و رانندگی هم می‌کند.

به این فکر می‌کنم که در این روزهای پس از منعقد شدن، من ندیده‌ام این مردی که الان کنارم نشسته را.

و به این فکر می‌کنم دو رفیق باید همزبان باشند.

*

شاید هرکسی تا پیش از آن که ازدواج کند، برای هزارها آدم دیگر، رفیق باشد، همراه باشد، دلسوز باشد، دلدار باشد، همزبان باشد، مشاور باشد و هزار تا چیز دیگر، اما وقتی ازدواج می‌کند، همه آن هزار و چند تا چیز را باید همزمان برای یک نفر باشد، یک نفر. 


 
comment نظرات ()